حسن جونحسن جون، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 14 روز سن داره

عاشقتم مامانی

اش دندونی

١ هفته بعد برگشتمون از تهران اولین مروارید سفیدت بیرون اومد عزیز دلم طبق معمول مادری عزیز تدارک اش دیدند دستش درد نکنه که انقدر برای یکی یدونه زحمت میکشه اینم عکسش همراه مامان زهرا ...
12 آبان 1392

خرید عید

سلام مامانم وقتی ٩ ماهت بود ما به همراه خاله عسل و دایی جون اینا برای خرید رفتیم تهران هم خوش گذشت و هم بد خیلی تو راه اذیت کردی وسط اتوبان نگه داشتیم و انقر چرخوندیمت تا ساکت شدی فداتشم که انقده لجبازی خلاصه بعد کلی برف بازی رسیدیم بعد خوردن ناهار رفتیم بازار ولی چیزی نخریدیم تا شب بودیم نمیدونم جرا از جیزی خوشم نمیاد برای شام رفتیم منزل خواهر زاده زن دایی ساره بیچاره ها کلی زحمت کشیدن و شمام اونجا کلی اتیش سوزوندی اخه تازگی ها ٢ قدم راه میری مامان فدای پاهای کوچولت بره بعد شام خوابوندمت اما چشمت روز بد نبینه بعد ١ ساعت بیدار شدی گریه کردی تا خود صبح به نوبت نگهت داشتیم دلیلشو وقتی اومدیم خونه فهمیدم قرار بود اولین مرواریدتون تشریف بیارند خ...
12 آبان 1392

رفتن به پلنگ دره در شهر شیرگاه

سلام یکیه مامان وقتی 2 ماهت بود به همراه خانواده عمه صغری.سادات.عمو محسن(خانواده پدری من) رفتیم پلنگ دره جای خیلی قشنگی بود اما اصلا خوش نگذشت علتشم برات میگم تو قسمت مربوط به خودمون عزیزکم ...
7 آبان 1392

رفتن به نور و رامسر

من شما و بابایی اخر هفته راهی شدیم تو راه اول رفتیم بابلسر(مامانی اینجا دانشگاه میره نفسم)زیارت امامزاده شب رفتیم نور که خیلی خوش گذشت فرداش هم رفتیم رامسر برگشتی هم 2000 تنکابن سفر عالی بود به همراه بارون ...
7 آبان 1392